عاشقي خسته ام از عشق جدايم نکنيد
جز همان عاشق دل خسته صدايم نکنيد
سالها از آتش دل سوخته ام ساخته ام
باز هم هم سفر خاطره هايم نکنيد
بگذاريد بگريم زپريشاني خويش
تا دم مرگ از اين درد جدايم نکنيد
در سيه چال غم و درد به بندم بکشيد
ولي از دامگه عشق رهايم نکنيد
بخدا عشق گنه نيست اخر
در ميان همه انگشت نمايم نکنيد
بگذاريد بگريم ز پريشاني خويش
که به جان امده ام از
اين بي سرو ساماني خويش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 12:0  توسط حامد
|
درون آِینه ها در پی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زان که غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند!
همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است!
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ
چه سنگ بارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری؟
خانه خدا سنگ است!
به قصه های غریبانه ام ببخشایید!
که من -که سنگ صبورم-
نه سنگم نه صبور!
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد!
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم!
دلم از این همه سنگ ودرنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پویم
ونامی از ما بر روی سنگ می ماند؟
درون آینه ها در پی چه می گردی؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 22:31  توسط حامد
|
دلم ميگيره از حرفات
تو مضنوني به عشق من
تمام ارزوهامون دارن از ياد تو ميرن
دلم ميگيره از چشمات
که اشکامو نمبينه
تمام لحظه هاي من دوباره بي تو غمگينه
اميد و دل خوشيم اينه يک لحظه بودن با تو
چه ميدوني از احساسم که انکار ميکني عشقو
چه ميدوني از اين روزا
از اين روزاي باروني . . .
منو باش دارم از چي برات ميگم
تو که با من نميموني ! . .
من ازادم ازاين دنيا به عشق تو چه پابندم
ميدونم اخر راهيم ولي چشمامو ميبندم
برام دلواپسي داره به ياد اوردن چشمات
دارم ميرم که با عشقم دوباره نشکنه دنيات
دلم ميگيره از حرفات تو مضنوني به عشق من
تمام ارزوهامون دارن از ياد تو دارن ميرن
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:2  توسط حامد
|
ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ
بود بر شاخه هایم آخرین برگ
تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را
زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من
مرا در عاشقی بی تاب کردی
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدان، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:33  توسط حامد
|
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از ان میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با ان خود را از شاخه می آویزد یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر خود برمیدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسی است که من ان را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم اویخت در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست دل من که به اندازه ی یک عشق است به بهانه های خوشبختی خود می نگرد آه ....... سهم من این است سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از پله ی متروکیست به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و به اندوه صدایی جان دادن که به من میگویید دستهایت را دوست دارم و من به شهری می اندیشم که کوچه ای هست که در آنجا دختری که به من عاشق بود هنوز با همان موههای طلایی و لباس سفید خوشبختی خود به تبسم های معصوم پسرکی می اندیشد که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلبم آنرا از محله های کودکیم دزدیده است هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط حامد
|
مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طلوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان تا فرصت ادراك هست
با خلوص ياس ها هم راز بود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:14  توسط حامد
|
تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ماکه به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم
کی گفته به جرم عشق یه عمر پرپرت کنم
حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها
نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها
من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:16  توسط حامد
|
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلو شد
تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه
دلم بی تو خووووونه دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب ناامیدی
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلو شد
تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه
دلم بی تو خووووونه دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب ناامیدی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:27  توسط حامد
|
خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی میچشیدی اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی پشیمون میشدی از اینکه عشق و افریدی خدایا آصی و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را اخر به خون دل وضو کردم دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم خداوندا .... بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی کسی را بدرقه با اشک یا خون جگر کردی ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی گل امید تو پرپر به خاک رهگذز کردی خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی میچشیدی اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی پشیمون میشدی از اینکه عشق و افریدی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط حامد
|
گفتی که مرا دوست نداری، گله ای نیست!
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه! باید برم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط حامد
|
آغاز عشق . ساحل وقایع دروغ بود
عشقت دروغ .کل حقایق دروغ بود
دستت نوشت : عاشق تو هر آن کجا
دست ظریف و خط شقایق دروغ بود
افسانه بود وقتی مهر تو بر دل نشست
آن لحظه ها . تمام دقایق دروغ بود
حالا عبور می کنم از هرچه بود و هست
از هرچه چشم های مرا بر دل تو بست
قلبت ولی برای دلم تنگ میشود
صدها دریغ . قلب من ازسنگ می شود
شاید به سنگ بودن خود شرم می کنم
از تنگ بودن قلب خود شرم می کنم
خاتون روزهای قدیمی مرا ببخش
بعد از تو باز خاطره تکرار می شود
مثل طناب بر تن من دار می شود
یادش بخیر عشق تو تنها امید بود
دیگر گذشت . عشق تو انکار می شود
مردی که رفت پیش خودش کم کسی نبود
چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود
اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه
غیر از تو نیز بر همه اجبار می شود
چشمان مست خواب کسی را به هم نزد
وقتی که رفت . چشم تو بیدار می شود
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:47  توسط حامد
|
خسته شدم از نگاه های غریبانه ی کودکی که اشک های سرازیر شده ی منو با تعجب نگاه می کنه .
خسته شدم از تنهایی هایی که تا صبح خسته
به پنجره نگاه می کنم به امیدی که شاید روزی در اغوش کسی از پشت پنجره
ستاره های اسمون رو یکی یکی بشمرم .
خسته شدم از این درد قدیمی و زخم کهنه که هنوز در شبهای تنهایی تازگی خود را پیدا می کنه .
خسته شدم از گریه های بی هدف و بی نتیجه
خسته شدم از واژه ی دوست از محبت های دروغکی از خنده های زورکی از اشکای یواشکی
خسته شدم از بودن از هستی و از عشق
خسته شدم از بس لحظه های تکراری رو تنهایی طی کردم .
خسته شدم ای خداوند آسمون و زمین
ای خداوند این روزگار به وجودییتت قسم خسته شدم...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:53  توسط حامد
|
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره میکنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت...و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط می روم ...فقط می دوم
یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدم هایت را میشنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست ؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم...
نگران من نباش
من به تنهایی و سکوت عادت کردم ...
با توام،در تمام لحظه هایم ،در تمام حرفهایم ...
در لحظه هایی که تو با دیگری
غرق در شادی هستی...
د رلحظه هایی که نگاهت را از من میگیری و سینه ام،
تمام وجودم از درد می سوزد و من دم بر نمی آورم و یاد توام،
نگران من نباش
من به تنهایی و سکوت عادت کردم...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:41  توسط حامد
|
دل تنگی هایم از دوری توست تو که در آن غروب جدایی تنها مسافر جاده ها شدی و کوله بارت
را پر از یاس های سپید کردی تا بهای هنگفت عشق را بپر دازی وعاشقانه باز گردی.
من چشمانم را به امتداد جاده دوخته ام می دانم که روزی خواهی آمد آن روز که عشق نایاب ترین
عنصر زندگی انسان هاست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:49  توسط حامد
|
روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد
دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی
من با خود اندیشیدم؟
اندیشیدم که ایا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟
افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم گریه کنم
خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست ، نه هرگز !
فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و ان قدر بی صدا می مانم تا تو در
فصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:49  توسط حامد
|
حلقه اشک در چشمانم تصویر خاک سرد مزارت را کدر کرده
و دلم هنوز باور ندارد که این خاکها
تو را از من پنهان کرده اند
چه کسی می فهمد که دلم
برای نوازش نگاهت تنگ می شود
چه کسی می تواند که آرامش صدایت را
برایم هدیه بیاورد
دلم گرفته
حلقه اشکم شکسته شد
چشمانم را بستم و با یاد خاطراتت گریه کردم
و وقتی چشمانم را باز کردم
همه چیز واضح بود
من بودم و مزار تو و سکوت سرد گورستان
و اکنون بجای آغوش گرمت
خاک سرد مزارت را در بر گرفته ام
دلم گرفته
پناهم بده که این خاک اشکهایم را به تمسخر گرفته
و سرمست ازینکه تورا از من گرفته
پوزخند میزند
دلم گرفته
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:17  توسط حامد
|
نخوانید به مباركباد تولدم
نسیم را
تا شمعها همچنان بگریند
كه من خویش را به سفره نشسته ام
امشب زبانی می خواهم از درد
تا دلم را با غزل
اشكهایم بسرایم 1/1/88
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 7:52  توسط حامد
|
در شهر همه چشمهایشان را گم کرده اند و با خیالاتشان رنگها را نقاشی می کنند... تنها بینای ِ این شهر دلش از اینهمه بدرنگی روزگار گرفت... او را به جرم ِ بد سلیقگی اعدام کردند... این یک داستان نیست، واقعیت دنیایی است که در ژرفنا فرو می ریزد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 8:13  توسط حامد
|
و از انسانها قلبهایشان را گرفتند تا بر فکرهایشان حکومت کنند... آن مرزهایی که خطوط ِ امر مقدس را نمایان می کرد پاک کردند تا دیگر هیچ چیز آلوده نباشد ... و انسان مانند ِ کودکی بی سرپست ، در کثافات خود غوطه ور ، بی رهنما و بی چراغ در بیشه زارهای وحشت راهی شد... انسان در مرز پرتگاههای جنون خانه ساخته است اما نمی داند که هر لحظه او سرشار است از هراس سقوط ... سقوط در ژرفنا
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:48  توسط حامد
|
زندگی داستان ِ شهری است ویران، خانه ها سوخته، پنجره ها شکسته، دربهای بسته ... آرزوهای محال ،معشوقهای ِ ندیده، دشمنان ِ حاضر و دوستان ِ نایافته ... زمان ضربه های دود است بر سقف اتاقی تاریک، بدبو و نم گرفته ... مرگ حفره ای تاریک است بر ورقهای سیاه... تاریکی بر تاریکی... امید کلمه ای است در کتاب ِ دستور زبانی ناشناخته ... بی معنا و محجور ... «باطل
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 7:17  توسط حامد
|
عصر ما عصر فریبه عصر اسمهای غریبه عصر پژمردن گلدون چترهای سیاه تو بارون شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همش دروغه اسموناش پر دوده قلب عاشقاش همه کبوده کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده قفسهامون پر پرنده لبهای بدون خنده چشمها خونه ی سواله مهربون شدن محاله نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها اونقده میریم که ساحل از من و تو بشه غافل قایق و با هم میرونیم اونجا تا ابد میمونیم جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلهای گلفروشش مثل اینجا اهنی نیست مثل اینجا اهنی نیست پس ببین یادت بمونه کسی هم اینو ندونه زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:15  توسط حامد
|

هوای زمزمه کردن هست , زبان زمزمه کردن نیست
دلم برای تو میمیرد, دلی لایق مردن نیست
همیشه پر تپشم از تو , مرا به اینه مهمان کن
مگر شکسته نمی خواهی.؟ کسی شکسته تر از من نیست.!
به کوله بار غزلهایم , سری دوباره نخواهد زد. همان کسی که دلش دریاست, همان کسی که در دلش اهن نیست.!!!؟
تمام خستگی ات از من , ترانه های دلم از تو
دلی که هیچ نمی سوزد .
همان که لایق مردن نیست...!
همدم شبهایم...!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:34  توسط حامد
|
جای درد بـی کســی روتــن مــن
اشک صد دلواپسی توفکر من
شوق یک بوسه به خورشیدچشات
من وآروم میکنه ای عشق من
ازتومن هیچی نخواستم جـزعشق
توبه من هیچی نـدادی جزغم
توخــیـالـم تـوی رویـام واســه تـو
مینویسم اخرین حرف وبادرد
کاش می شد سر بذارم روشونه هات
بـوسه می زدم یه بـاربـه گـونه هـات
هـمـه الـتمـاســه مــن رســیدنت
توی کوچه های عشق خندیدنت
واسه قلب خسته وزخمیه من
فقط عشق پاکمون
یه مرحم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:12  توسط حامد
|
ميگن تعداد جمله هايی که ارزششون از سکوت بيشتر باشه خيلی کمه شما جمله ای سراغ دارين که ارزشش از سکوت بيشتر باشه ؟؟؟؟؟دستهایی که کمک می رسانند، مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:4  توسط حامد
|
همه خواهند نوشت که تو من بودی و من هیچ نبودم بی تو تو خدای دل تنها و غریبم هستی شاید از این دنیا بهر آرامش من بوی نسیمم هستی همه خواهند نوشت پسری از جنس بلور تک و تنها به تو میاندیشید به تو که پاکترین لحن صداقت را بارها جار زدی به تو که مهر بدون اجرت هدیه دادی بر من همه خواهند نوشت پسری از آبها آبی تر، به دختری می اندیشید که غم چشمانش به نگاهش میرفت همه خواهند نوشت روزی دو کبوتر بودند دور هم میگشتند و به هم خوش بودند همه خواهند نوشت و همه میخوانند دو نفر عاشق و دلباخته بودند که با هم بودند ای همیشه با من مهر تو در دل من موج به پا کرد مینویسم من باز از هوا ، سبزه ، درخت توت حیاط بابا ، از خدا ، عشق ، گشت در جنگلها آب بازی لب جوی ، برفهای دیرین که به هنگام زمستان آمد و من و تو که در آن سردی برف میرفتیم جلو از تو از خوبی ها از همه دوست شدن های مکرر با تو از غم قهر 1ساعته تو با من که مرا کشت غمش از من و نق نق پی در پی و تو، خنده از روی گذشت و همه ی خوبیها مینویسم من باز که تو را خواهانم روزی خواهم نوشت که هنوز بعد سالها به تو میاندیشم به تو که پاکترین لحن صداقت را بارها جار زدی مینویسم از تو در همه حال و هوا
...مینویسم که مرا کشت غم دوست داشتن ، دوست تر داشته شدن
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:17  توسط حامد
|
دلم از عشق تو در سوز و گداز است هنوز
پای من خسته و راه تــــو دراز است هنـوز
برق چشمان تو چشمه خورشید ببست
نور حق بود و مرا بنــــده نواز است هنوز
کس نداند چه راهی به سر کوی تو هست
قصه عشـــــق تو در پــــرده راز است هنوز
نور آن پنـــــجره را باز ببــــــینم که رقیــب
تا سحرگه به کفش نغمهساز است هنوز
راز پروانه و شمـع با دل دمساز بگو
دل بیچاره من محرم راز است هنوز
چشم و ابـــــروی من به خــزان می ماند
چشم زیبای توام چون گل ناز است هنوز
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:14  توسط حامد
|
چه خوش یاری رها کردیم و رفتیم
دل از کویش جــــدا کردیم و رفتیم
به رفتن دیــــده از او برگرفتیم
خطا بود و خطا کردیم و رفتیم
پر از مهر و وفــــا بود و گذشتیم
به پایش جان فدا کردیم و رفتیم
چو آبادش نمودیــم از سر لطف
به دل مهــرش ادا کردیم رفتیم
نهـــالی از جـــدایی آب دادیم
دل خود ما جدا کردیم و رفتیم
چه کس از خانه خود رو بتابد
جفا دید و جفا کردیم و رفتیم
اگر داروی دردش مـــا نبودیم
کجا دردی دوا کردیم و رفتیم
بیابان تا بیابان خـار در خـار
توکل بر خدا کردیم و رفتیم
صفــای خلوتش مــاوای ما بود
در آن خلوت صفا کردیم و رفتیم
اگر چه دست خود کوتاه دیدیم
به زلفـانش رسا کردیم و رفتیم
سر شب تا سحرگه مانده بیدار
به جانش ما دعا کردیم و رفتیم
ما شهر نجف آبادمان وطن بود
چه رازی بر ملا کردیم و رفتیم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:16  توسط حامد
|
گر روم از سر کویت به فغان خواهم رفت
دامن سبزه گذارم به خــزان خواهم رفت
شب و روز گذرا باشد و همچون مه شب
در ره عشق تو پیدا و نهــان خواهم رفت
با تو بودن رهـــی از راه وصالت باشد
نرسیدن به وصالت نگران خواهم رفت
آمدم تـــــا سر سودای تو گیــــرم در پیش
گنهم چیست که با زخم زبان خواهم رفت
همه رودند و به دریای تو خواهنـد رسید
منم آن جوی روانی که روان خواهم رفت
برگ پاییزم وشــــاخی ز غمت گشته عصــــا
با رخی زرد و قدی هم چو کمان خواهم رفت
دلم از دست شد و مـــاه نیامد به شبم
ماه من گر نشوی دل نگران خواهم رفت
همرهان راه مـــرادش بنمایید بـــه من
نرسیدن به مرادش زمیان خواهم رفت
کسی به دیدار رخ ماه تو چشمی نگشود
گر نگــــــاهم نکنی بار گـــران خواهم رفت
عاشقـــــان جان به فــــدای قدم دوست کنند
جان چه باشد ز سر جان و جهان خواهم رفت
آنچه در تـــاب و توان بود مرا رفته ز دست
با غم و درد تو بی تاب و توان خواهم رفت
گر شوی شمـــــع ره و یـــــــار ما گــردی
از سر شوق کران تا بی کران خواهم رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:14  توسط حامد
|

روياي مرگ شايد بهانه ايست براي تحمل کابوسي به نام زندگي..
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:45  توسط حامد
|
ثانیه های امروز به آغاز فردا چه نزدیکند و
لحظه ها چه پر شتاب از پی هم می آیند؛
ولی افسوس که برای لحظه ی دیدار تو ،
ثانیه ها به اندازه ی یک قرن ،
بر صفحه ی ساعت ،سنگینی می کنند..



+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:35  توسط حامد
|